يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه ميبينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را ميكردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نميتونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
شما چه تفسيري براي اين حكايت داري؟
گاهی به نگاهت نگاه کن !
انیشتین میگفت : " آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را
میآفریند. "
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:
« اگر میخواهید درزندگی و روابط شخصیتان تغییرات
جزیی به وجود آورید به گرایشها ورفتارتان توجه کنید؛
اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و
تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر
میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس
شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم
آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و
درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر
برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار
اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.
بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف
همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای
بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و
آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس
خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی
جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد
و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و
زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان
واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید
جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده
بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی
صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست.
واقعاً متاسفم. راستش ما داریم ازبیمارستانی
برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم
ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و
نمیدانم باید به این بچهها چه
گویم. نمیدانم که خودم باید چه
کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش
سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل
این خاطره میپرسد:« صادقانه
بگویید آیا اکنون این وضعیت را به
طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این
طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد
که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده
است؟ » و خودش ادامه میدهد که:«
راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم
عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم:
واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم.
آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش
اراحت بودم که این مرد چطور
میتواند تا این اندازه
بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با
تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از
صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از
دستم ساخته است انجام بدهم
حقیقت این است که به محض تغییر
برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض
میشود. کلید یا راه حل هر
مسئلهای این است که به شیشههای
عینکی که به چشم داریم بنگریم؛
شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ
آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت
یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا
بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه
تازهای ببینیم و تفسیر کنیم .
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست
بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که
به آن معنا و مفهوم میدهد.»
دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا میاندازد که:
پیش چشم ات داشتی شیشهی کبود لاجرم عالم کبودت مینمود