امروز IE8 رو رو ویستا نصب کردم تغییر محسوسی که داشت یکی افزایش سرعتشه یکی هم نا هم خوانی با خیلی از سایتها)مطالب سایت میریزه به هم(
اما تو سایت خودشم زده که این نسخه ۱ beta و بیشتر برای طراحان وب هست تا خودشونو با اون وفق بدن.
البته یه دکمه IE7 داره که صفحاتی رو که به هم ریخته نشون می داد با همون استادارد IE7، بدون مشکل نشون بده.
حجم دانلودشم ۱۱ مگه
http://www.microsoft.com/windows/ie/ie8/welcome/en/default.html
روزگاري در شهر دور دستي به نام ويراني پادشاهي حكومت ميكرد كه هم توانا بود و هم دانا.
مردمان از توانايياش ميترسيدند و به سبب دانايياش دوستش ميداشتند.
در ميان اين شهر چاهي بود كه آب سرد و زلالي داشت و همهي مردم شهر از آن مينوشيدند حتي پادشاه و درباريانش. زيرا كه چاه ديگري نبود.
يك شب هنگامي كه همه در خواب بودند جادوگري وارد شهر شد و هفت قطره از مايع شگفتي در چاه ريخت و گفت: از اين ساعت به بعد هر كه از اين آب بنوشد ديوانه ميشود.
بامداد فردا همهي ساكنان شهر به جز پادشاه و وزيرش از چاه آب نوشيدند و ديوانه شدند چنان كه جادوگر گفته بود.
آن روز مردمان در كوچههاي باريك و در بازارها كاري نداشتند جز اين كه با هم نجوا كنند: «پادشاه ما ديوانه است. پادشاه ما و وزيرش عقلشان را از دست دادهاند. يقين است كه ما نميتوانيم به حكومت پادشاه ديوانه تن در دهيم بايد او را سرنگون كنيم.»
آن شب پادشاه فرمود تا يك جام زرين از آب چاه پر كنند و بياورند. وقتي كه جام را آوردند از آن نوشيد و به وزيرش داد تا او هم بنوشد.
از آن شهر دور دست ويراني غريو شادماني برخاست زيرا كه پادشاه و وزيرش عقلشان را بازيافته بودند.
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
خوش ندارم که شما بدزبان و دشنامگو باشید
در ماجرای جنگ صفین، حجربن عدی و عمرو بن حمق از یاران علی (ع) آشکارا از سپاه معاویه اظهار بیزاری میکردند و چند بار از شدت خشم به آنها دشنام دادند. وقتی این خبر به امام رسید برای آنها پیام فرستاد که ناسزاگویی نکنید و دشنام ندهید. آن دو به حضور حضرت علی (ع) رفتند و حجربن عدی پرسید: ای پیشوای آزادگان آیا ما بر حق هستیم؟ امام پاسخ داد: آری برحقیم. حجربن عدی پرسید: آیا سپاه شام (پیروان معاویه) باطل هستند؟ امام پاسخ داد: آری آنان باطل هستند. حجر پرسید: پس چرا میفرمائید که نباید به آنان ناسزا گفت؟ امام در پاسخ گفت: خوش ندارم که شما بدزبان و دشنامگو باشید، اگر عملکرد دشمنت و چگونگی شرایطشان را منطقی توصیف کنید و یادآور شوید، گفتارتان به صواب نزدیکتر است. بهتر است به جای دشنام بگویید: بارخدایا، تو خود خون ما و جبهه ما و جبهه مقابلمان را حفظ نما، روابطمان را اصلاح فرما و اینان را، که گمراهند هدایت کن، تا آنان که حق را نمیشناسند، بازش شناسند تا آنان که با حق میستیزند، باز ایستند.
نهجالبلاغه، خطبه ۲۰۶
webneveshteha.com
آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
