تبليغاتX
لحظه دیدار
شهادت بانوی دو عالم، رو تسلیت عرض میکنم

صدای در اومد، مثله همیشه نبود. تو خونه تشویش اوفتاد. حسن که بزرگتر بود زودی دویید که درو باز کنه. مادر که نگران شده بود به حسن گفت: پسرم مراقب خواهر برادرت باش که بیرون نیان.

حسن رفت تو و سر خواهر برادر گرم کرد . یهو صدایی شنید.

دویید بیرون .خدایا مادر بود که رو زمین کنار در اوفتاده بود داشت درد میکشید . ولی نمیذاشت اونا، آره اون نامردای پست بیان تو.

دویید سمت مادر . مادر پاشو بریم تو من حساب اینا رو می رسم. مادر الان بابا رو صدا می زنم بیاد اینا رو زنده نمی ذاره.

مادر گفت: قربونت برم گریه نکن برو تو نزار آبجیو داداشت بیان بیرون. بدو پسرم.

حسن نمی تونست بره ولی مادر باز با نگاه مهربونش قانعش کرد.

هی می رفت پیش بچه ها ولی دلش طاقت نمیورد، می دویید دمه در.

خدایا چی کار کنم. اگه بزرگتر بودم خودم الان نشونشون میدادم.

آتیش، مادر، پهلو، میخ در ، دسته بسته پدر ، نگاه مادر. . .  فقط حسن دید فقط.

میگن زود پیر شد،  زود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 13:53  توسط امیر سیفی  | 

در تعطيلات كريسمس،در يك بعد از ظهر سرد زمستاني،پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند.دست كودك را گرفت وداخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد...بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد.انشاا...كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد...
 
پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟؟؟


زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.

پسرك گفت:
 

مطمئن بودم با او نسبتي داريد
منبع:کوچولو
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:47  توسط امیر سیفی  | 

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی:
فانی قریب
    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی:
و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لكم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی:
و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
    
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی:
الیس الله بكاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

منبع:پارس قرآن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:14  توسط امیر سیفی  |