کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.
توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه ميبينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را ميكردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نميتونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
شما چه تفسيري براي اين حكايت داري؟
گاهی به نگاهت نگاه کن !
انیشتین میگفت : " آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را
میآفریند. "
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:
« اگر میخواهید درزندگی و روابط شخصیتان تغییرات
جزیی به وجود آورید به گرایشها ورفتارتان توجه کنید؛
اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و
تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر
میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس
شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم
آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و
درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر
برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار
اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.
بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف
همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای
بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و
آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس
خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی
جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد
و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و
زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان
واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید
جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده
بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی
صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست.
واقعاً متاسفم. راستش ما داریم ازبیمارستانی
برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم
ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و
نمیدانم باید به این بچهها چه
گویم. نمیدانم که خودم باید چه
کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش
سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل
این خاطره میپرسد:« صادقانه
بگویید آیا اکنون این وضعیت را به
طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این
طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد
که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده
است؟ » و خودش ادامه میدهد که:«
راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم
عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم:
واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم.
آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش
اراحت بودم که این مرد چطور
میتواند تا این اندازه
بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با
تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از
صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از
دستم ساخته است انجام بدهم
حقیقت این است که به محض تغییر
برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض
میشود. کلید یا راه حل هر
مسئلهای این است که به شیشههای
عینکی که به چشم داریم بنگریم؛
شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ
آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت
یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا
بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه
تازهای ببینیم و تفسیر کنیم .
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست
بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که
به آن معنا و مفهوم میدهد.»
دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا میاندازد که:
پیش چشم ات داشتی شیشهی کبود لاجرم عالم کبودت مینمود
تو وب سایت آیت الله بهجت که می گشتم جملات ایشون خیلی به دلم مینشست و یه جورایی با بقیه فرق داشت.
خیلی تکیه می کنن که حرفه باد هواست اونی که مهمه اونی میزانه اونی باهاش سنجیده میشیم عمله
از صحبتهای ایشون مثلا:
گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
بارها گفته ام و بار دگر می گویم: « کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، می داند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند. »
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
کوتاه و مفید، همه چی برای دما تو همین چند جملست.
یه جمله کوتاه دیگه ایشون دارن، وقتی خوندم دلم گرفت،
افسوس که همه برای برآورده شدن حاجت شخصی خود به مسجد جمکران می روند، و نمی دانند که خود آن حضرت چه التماس دعایی از آنها دارد که برای تعجیل فَرَج او دعا کنند!
یاد دعاهای خودم افتادم ، دعا و زاری و گریه ام که می کنیم برای دردای خودمونه برای مشکلاته مادی زندگیمونه
یه حکایته با مزه ام تو سایتشون بود که اینجا می زارم
يكى از آقايان نقل مى كرد كه نابينايى در حجاز حافظ قرآن بود، به گونه اى كه هر آيه از قرآن را كه از او مى خواستند، فقط مى پرسيد: كدام چاپ است؟ و سپس آن قرآن را باز مى كرد و آن آيه را در آن قرآن نشان مى داد.
ما سر به سر او مى گذاشتيم و مى گفتيم: اين آيه آن آيه اى كه ما مى خواهيم نيست، و او مى گفت: مگر كورى نمى بينى!
التماس دعا
یه بار خود خدا چند وقت پیشا ظهور کرد و اومد گفت مثله اینکه باید خورم دست به کار بشم
امام زمان منو به عنوان همسر خودش انتخاب کرده
من از چند وقت پیش که عنایات خدا بهم شد در خواب فهمیدم امام زمانم و الان شما خیلی سعادتمندد که پیش من نشستید) با لهجه ترکی(
دیشب تو سایت برنا نیوز داشتم صحبتهای اونایی رو که ادعای مهدویت یا ارتباط با امام زمان رو داشتند میدیدم. وای به حال اونایی که این حرفا رو باور میکنند . لا اقل اونایی که این ادعا رو دارند هوش و فکری دارند که یه عده رو گول می زنن ولی وای به حال اونایی که به گفته قرآن کالانعامند شایدم بدتر.
بابا آخه فرقه منو حیوون همون دوگولست که کارش نمی ندازم.
ببین امام زمان چه حالی میشه این دو گروهرو میبینه همونه که میگن ۳۱۳ تا بیشتر یار درست درمون نداره
یه گروه که تو لباس پیامبر جز قدرتو پولو و دروغو و . . . کاری ندارن وای به حالشون
یه گروه که اینقد دنباله خونه و ماشینو و سفر خارجن اصلابه این چیزا فکر نمیکنن
یه گروه که اصلا اینا رو باور ندارن
و . . .
پس کی میمونه
اللهم عجل لولیک الفرج
این مدعیان در طلبش بی خبرانند آن را که خبر شد خبری بازنیامد

کی برد در این لپ تاپ وجود ندارد و به صورت کاملا مجازی است.
کار جالبیه.


چیز جالبیه لینکشو از دست ندیا
http://www.gizmag.com/the-shweeb-human-powered-monorail/9678/

در ضمن یه جورایی فیلم الخاندرویی بود
http://www.imdb.com/title/tt0485851/

امروز داشتم فیلم بهار تابستان . . . رو میدیدم خیلی فیمک کم دیالوگ ولی پر محتوایی بود .
البته یال پیش شبکه چهار برنامه سینما ماورا نشون داده بودش.
اگه ندیدی از دستت رفته
یه جایی از فیلم استاد به شاگرد میگه : هوس مالکیت میاره و مالکیت کشتن میاره.